منوچهر خان حكيم

158

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

بر اين مضمون كه : اى راهداران ! مانع بيرون آمدن اين عيّار مشويد كه [ نه از ] راه جنگ و جدل ، از نزد پادشاه هندوستان به خدمت من آمده و نامه‌اى آورده است و جواب نامه را به او داده ، فرستاديم . پس مهر شمامه را بيرون آورد نامه را مهر نمود و در بغل خود گذاشت و بيرون آمده به خدمت شمسه آمد . گفت : اى ملكه ! به عون نصرت شما شكم شمامه را شكافته دل و جگر او را بيرون آوردم . شمسه گفت : اى سرهنگ ! زود باش و بيرون برو كه چون روز شود ، هزار نفر جادوگر به طلب قاتل شمّامه پراكنده مىشوند . غرض ، برق استمداد همّت طلبيده ، بيرون آمده چون راهداران غار را نظر به وى افتاد ، نهيب دادند كه تو كيستى ؟ برق آن نوشته را بر ايشان نمود . چون نگهبانان مهر شمامه را ديدند بوسيده بر چشم نهادند ، برق را راه دادند . پس برق چون از غار بيرون آمد ، شروع به دوندگى كرده تا وقتى كه صبح روشن شد . برق چون ديد كه روز شد ، جرأت نكرد كه خود را به اردوى اسكندر رساند . كوهى را به نظر آورد كه مانند همّت كريمان دامن بلند [ بود ] ، خود را به بالاى آن كوه رسانيد و در عقب تخته سنگى پنهان شد . اما چون روز شد ، ساحران از كشتن شمّامه آگاهى يافتند ، نوحه و شيون آغاز كردند و گريبان چاك كردند . شمسه نيز سر باز كرده ، شيون آغاز كرد . چون آوازه در ختا افتاد كه شمامه را كشته‌اند و شكم شمامه را شكافته‌اند ؛ غلغله در شهر ختا افتاد . چون مهتر نسيم اين سخن را شنيد با خود گفت : كه اين دليرى كرده باشد و اين دستبرد نموده باشد . برق خود نمىتوانست اين كار نمايد . پس خود را به در غار رسانيد ، پى پاپوش برق را ديد ، شناخت و همان پى برداشته مىآمد تا خود را به دامن كوهى رسانيد و به همان‌جا بالا رفت . برق را ديد كه بر عقب تخته سنگى خوابيده ، چنان‌كه ياراى راه رفتن ندارد . چون چشم برق بر نسيم افتاد از ( 98 ) جاى خود برخاست و گفت : اى سرهنگ ! چنين دستبردى نمودم ، اما ياراى بيرون آمدن ندارم . پس آن دل و جگر شمامه را از كمر خود گشوده ، به نسيم داده و گفت : اى سرهنگ ! اين را برداشته به خدمت اسكندر برو ، بگو كه برق مىگويد : الحمد للّه كه نقد جان را نثار آستان كرده‌ايم ، اميد كه اين بنده را به دعا يادآورى نمايند . پس نسيم آن دل و جگر را برداشته متوجّه اردوى اسكندر شد . برق